تبلیغات
بیرق ما چادر خاکی تو...

بیرق ما چادر خاکی تو...
قالب وبلاگ
بسم الله الرحمن الرحیم

کانی بنفسی واقفة بین یدیکم
فقد هربت الیکم...

یک نفر میان شما نیست که دست مرا بگیرد؟ من از هیاهوی کلان شهر ها به اینجا پناه آورده ام....
پس شما برای چه این جا " جمع " شده اید؟

آااااااااای کسی نیست دست مرا بگیرد؟
فریاد من از ترس تک انسان های احتمالی ِمیان این سکوت و این خلوت، از دهانم بیرون نمی آیند! ولی در درونم غوطه می خورند، و گلوگاهم را به آتش میکشند!
فریادم بلند نمی شود، ولی گلویم از شدت فریاد ها ی فرو خورده درد می کند، آن چنان که کسی فریاد های بلند کشیده باشد...
اشک ها، زبانه های آتش فریاد های درونند که چون دهان راهشان را بسته است، راه خویش را از لابلای چشم ها و پلک ها پیدا کرده اند....
ای شهید 20 ساله ای که از پشت شیشه ی این حجله به چشم های من زل زده ای،نگاهم جذب نگاه تو شده است! حسی غریب به من می گوید که تو همان کسی هستی که از میان این " جمع " سراغ من آمده ای، به حس های غریبم اعتماد ندارم، حس غریب در من شاید یک الهام باشد ولی شاید هم یک توهم برخاسته از درون و از لابلای پیچ و خم های پر چق چق و خشن و زمخت یک نفس موی در آُسیاب "هوا" سپید کرده،
 کسی را که سالها رنج شلاق های این نفس پیر، فرسوده اش کرده است، چه یارای باور مُلهَم بودن است؟
چشم از تو میکشم و حس غریبانه را به این احتمال تاویل میبرم که شاید این اشک ها بی تاب نگاه تو بوده اند که به شوقت بیرون دویده اند... نه تو بی تاب فریادرسی به یک فریاد خواه که صدای فریادش در پیچ و خم های یک زندان گم شده است!
چشمانم روی قبرها داده های جمع و تفریق ذهنم را میسازند تا یک هم سن و سال دیگر پیدا کنم، زیادند ولی هیچ کدام به من زل نمی زنند!
نا امیدم!
می ایستم!
فریادهای درونم دوباره آتش فشانی به پا کرده اند، و دهانِ بسته ی من راه چشم را پیش پای فریاد ها گذاشته است...
دور تا دورم را نگاه می کنم، حجله ها ، و سقف هایی که با سادگی به دست پدران شهید برای قبرهایی که هر کدام مأمن دلسوخته ای است ساخته شده اند، نور خفیف چراغی که با فاصله از من روشن است روی برخی قبرها و عکس ها سایه هایی انداخته است، چشم های شهیدی که از لابلای این همه حجله صورتش رو به من است، زیر سایه ی میله ای رفته اند و دیده نمی شوند...
حضورم در اینجا و عیابم از میان همراهانم طولانی شده است، باید برگردم، شاید نا امید، شاید امیدوار، بر میگردم و نگاهم را از روی قبرها عبور میدهم، به امید آنکه کسی در انتظار لحظه های آخر حضورم نشسته باشد و ناغافل دستم را بگیرد...
کسی منتظر نبوده است، اشک هایم را پاک میکنم، صدای نفس هایم فس فس دارند، دوباره قبر همان شهید 20 ساله را میبینم، دوباره نگاهش میکنم، وقتی برای گریستن نیست، از همه مهمتر، کسی نباید از گریستنم با خبر شود....
از قبرت عکس میگیرم که شاید خودت باشی! و اگر آن عکس نبود من امروز پس از 3 روز با وجود اینکه اسمت را روی قبر نخوانده بودم نمی دانستم که تو شهید داود عابدی هستی...

و همسرم را کنار قبر شهید تهرانی مقدم میبینم، لبخند میزنم و او هم لبخند میزند، شهیدان نقش ویژه ای در پیوند ما داشته اند...
دستم را می گیرد و می رویم سمت همراهان...
و اینک من مانده ام زندانیِ نفسِ نفس گیر، و دستی در دست همسر معصومم و دستی که خالی مانده و سرانگشتانش یخ زده اند، در نیمه شبی که بهشت زهرا تاریک است و تنها چراغ های قطعه ی شهدا راه هایی را روشن گذاشته اند...
مرا باز به این جا بیاورید لطفا! کارتان دارم....


[ شنبه 5 فروردین 1396 ] [ 04:52 ب.ظ ] [ علی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

ما می دانیم که بزرگترین اشتباه ما امروز رهاکردن مسئولیت ها و ضعف نشان دادن در مقابل دشمن است.

نشان دادن خستگی و کسالت در پیمودن ادامه ی راه، راهی که منتهی خواهد شد به دولت عادلانه ی تنها بازمانده رسول گرامی اسلام یار جمکرانیمان، مهدی موعود عجل لله تعالی فرجه الشریف

از قلم حجت الله
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
ایران رمان