تبلیغات
بیرق ما چادر خاکی تو...

بیرق ما چادر خاکی تو...
قالب وبلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم

خیلی وقت بود که توی منطقه عملیات محرم مشغول تفحص شهدا بودم. دیگه عشایر منطقه همه منو می شناختند و اگه پیکر شهیدی رو می دیدند، خبرم می کردند. یک روز یکی از عشایر چوپان به نام غلامی تماس گرفت و گفت: «سه تا شهید پیدا کردم. سه سریع بیا جنازه ها رو ببر». گفتم: «باشه، میام.». گفت: «نه الان خودتو برسون، کارت دارم». تعجب کردم که چرا این قدر اصرار می کنه. خودمو رسوندم به جایی که گفته بود. سه تا شهید رو دیدم. غلامی گفت: «چند وقت پیش این شهدا رو این جا دیدم. هروقت خواستم به شما زنگ بزنم بیاید، موفق نشدم، تا اینکه دیشب توی عالم خواب، خانمی را دیدم که البته اجازه نگاه کردن به صورتش رو نداشتم، ایشان به من فرمود: چرا چرا تماس نمی گیری بیایند بچه های مرا ببرند؟». از خواب بیدار شدم، حیرون بودم. نمی دونستم این خانم کی بود، که اومده بود به خوابم. خواب رو برای مادرم تعریف کردم، گفت: «اون خانم حضرت زهرا(س) مادر شهداست، سریع برو به مسئول تفحص منطقه بگو بیاد شهدا رو ببره».

راوی: حاج جعفر نظری مسئول تفحص شرهانی
منبع:کتاب خط عاشقی
2


پی نوشت:

- خدایا هنوز نتوانسته ام میان گمنامی و خاک و پهلو رابطه ای برقرار کنم، ولی  فقط این را میدانم که رابطه غریب و قریبی دارند...

- یعنی می شود یک روز مادر(س)، به خواب یک غلامی دیگر برود و بگوید بیایید استخوان های فرزند گمنامم -یعنی من- را ببرید؟ کاش بشود...

- الهی.... بشکند دست مقیره.... میان کوچه ها بی مادرم کرد...


[ سه شنبه 10 مرداد 1391 ] [ 03:40 ب.ظ ] [ علی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

ما می دانیم که بزرگترین اشتباه ما امروز رهاکردن مسئولیت ها و ضعف نشان دادن در مقابل دشمن است.

نشان دادن خستگی و کسالت در پیمودن ادامه ی راه، راهی که منتهی خواهد شد به دولت عادلانه ی تنها بازمانده رسول گرامی اسلام یار جمکرانیمان، مهدی موعود عجل لله تعالی فرجه الشریف

از قلم حجت الله
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
ایران رمان